|
سلام، سلام بر دشت تفتیده
عشق، سلام بر میدان عشق بازی یاران عاشق دلباخته کوی معشوق . سلام بر تشنگی کشیده
در کنار نهر آب . سلام بر تو ای کربلا، سلام بر تو ای دشت پر بلا . سلامم را با
گلوی بغض فرو خورده ات و چشمان مواج از دریاچه اشک دلتنگی ات و با جگر سوخته ات و
قلب پاره پاره ات پاسخ گو . می خواهم که با تو سخن بگویم می خواهم بقچه حرفهای
بردوش مانده ام را برای تو پهن کنم نمی دانم، نمی دانم تاب شنیدن حرفهایم را داری یا
نه؟
تو خود بگو حديث عشق را با كدامين زبان قاصر مي توان بيان كرد.
و راستى گفتى كه در گذر زمان شايد كربلا و آن غم جانسوزش را فراموش كنم!
و تو (كربلا) واقعاً نمي دانستى يا در خاطرت نمي گنجيد كه هر چه مي گذرد داغ آن غم پنهانى تو در من سوزناك تر مي شود به قدرى كه بندبند تنم را به آتش كشيده است.
كربلا اندكى درنگ كن تو كه خود شاهد بودى
برايم بگو: هنوز صداى شيهه اسبان تشنه قافله عشق را مي شنوم
هنوز گرد و غبار سم اسبان را به چشم مي بينم
هنوز رد پاى غريبانه زينب سلام الله علیها بر روى تل زينبيه باقى مانده است.
هنوز نواى دلنشين آخرين نماز حسين عليه السلام در گرما گرم ظهر عاشورا، آن مقتداى هر چه عاشق كه هست در گوش جانم طنين انداز مي شود.
هنوز پرپر شدن آن نو گل نوخاسته دامن ائمه را مي بينم و مشاهده مي كنم
هنوز فرياد العطش العطش طفلان معصوم حرم در تاريخى از فراسوى سالها به گوش مي رسد؛ آيا تو مي شنوى؟!
هنوز آواى «يا اخا ادرك اخاى» ابوالفضل العباس عليه السلام در گوش زمين و زمان به كرات تكرار مي شود و اگر قدرى درنگ كنى به گوش جان مي توانى آن را بشنوى.
هنوز فرياد «هل من ناصر ينصرنى» حسين عليه السلام را به رسايى مي شنوم، نمي دانم كه آيا تو آن لحظه را درك كردى يا نه؟
كربلا مي دانم من و تو هر دو دلتنگيم! من دلتنگ درك نكردن واقعه عاشورا و تو دلتنگ مردان نامرد روز عاشورا كه حسين زمانشان را يارى نكردند.
كربلا بغض فرو خورده ات را امروز براى من شكوفا كن و بگو بگو كربلا . . . كربلا . . . خاطر كوچكم ديگر ياراى گفتن ندارد.
تو بگو: بگو كه چگونه تاب آوردى؟
بگو كه چگونه توانستى صحنه عاشورا را ببينى و خم بر ابرو نياورى.
بگو كه چطور شيهه اسبان هنوز در گوش جانت طنين انداز است.
بگو، بگو كه هنوز هم كه هنوز است در سجده نمازت براى واقعه عاشورا خون گريه مي كنى.
بگو، بگو كه هنوز به ياد تشنگى كربلا، كام جانت خشك خشك است و جگرت هنوز هم به ياد آن روز تب دار.
كربلا بگو بر تو چه گذشت آن زمان كه قافله عشق با خيل خصم به مبارزه برخاست و تو چگونه توانستى تحمل كنى كه كبوتران قافله عشق يكى پس از ديگرى جلوى چشمانت پرپر شوند و آيا جگرت آتش نگرفت؟
آيا جگرت آتش نگرفت زمانى كه حسين عليه السلام تنها و بي ياور در برابر انبوه دشمن ايستاده بود، آه مي دانم كه گفتى دستانت بسته بود و پاهايت از حجب و حيا ياراى راه رفتن نداشت و از چشمانت باران خون مي باريد.
و راستى آن هنگام كه شمر بي حيا گل آلاله زهرا سلام الله علیها را پرپر مي كرد، در قلب تو آشوبى به پاخاست و طوفانى در گرفت كه ديگر چشم را ياراى ديدن نبود.
کربلا، بگو که آن سه روز و دو شبی که پیکرهای شقایق
رنگ قافله عشق بر پیشانی پینه بسته ات میهمان بودند تا با آنان چه رازها گفتی؟ با
پیکر بی سر آلاله شفق فام عرصه عشق چه گفتی آیا با او و با قلب ش درد دل کردی و
گفتی که تو را یارای کمک نبود گفتی که دلت از این واقعه آتش گرفته . . . .
کربلا از غروب عاشورا بگو؟ شنیدم که غروب آن روز (عاشورا)
سخت التهاب آور بود برای تو؟ کربلا بگو آیا تو هم می دانستی که می گفتند نماز وصال
به معشوق (خدا) وضو می خواهد و کبوتران تشنه حرم عشق قطره آبی نداشتند تا بیاشامند
و راستی چگونه و با چه باید وضو می گرفتند; عشق خود ره وصال را برای 72 کبوتر تشنه
قافله عشق و قافله سالارشان هموار کرد و آنان خاضعانه و خاشعانه و عاشقانه با خون
شفق فام خویش وضو ساختند و سر در آستان حضرت دوست به سجده وصل نهادند و کربلا تو دیدی
که چه پاک و بی ریا قامت نماز عشق بستند و پیشانی دشمن را به خاک مالیدند، آنان (دشمنان)
که به خیال خام خویش با بستن آب روی آنها (حسين عليه السلام و یارانش) قصد داشتند
بین عاشق ومعشوق فاصله اندازند و تو دیدی که چگونه دشمنان از این ماجرا (وصال
عاشقان به معشوق) در تعجب غرق شده بودند و نمی توانستند این باور را به خود
بقبولانند.
کربلا بگو آیا یادت هست که خیل خصم سر کبوتر قافله سالار
عشق را بر سر نیزه کردند و با خود بردند ولی هنوز دشتت (دشت کربلا) پر از نور و
صفا بود؟ خیمه های اهل حرم را به آتش کشیدند تا شاید خشم و غضبشان فرونشیند . و
غافل از اینکه آه طفلان حرم باز آنان را به آتش خواهد کشانید.
کربلا از دل حضرت زینب علیها السلام بگو، بگو که چگونه آتش
گرفته بود و زبانه های جانسوز غم سنگین دل حضرت زینب علیها السلام هنوز پس از
سالها گذر از آن واقعه دل اهل ولای علی عليه السلام را به درد می آورد یا می خواهی
بگویی که نه چنین نیست؟ نه کربلا تو دیگر بر زخم دلم نمک نپاش.
کربلا زمزمه نام تو تسکین هر چه درد است نمی دانم نزنم چه
نامی هم دردهای تو را قدری مرحم می نهد کربلا نامت را که برزبان جاری می کنم سیل
اشک از دیدگانم جاری می شود نمی دانم و واقعا هم نمی دانم چه سری در میان نهفته
است در حیرتم که کام جان تو از فرط تشنگی خشک خشک است ولی دل من از دوری روی تو و
از زمزمه نام تو به دیدگانم فرمان سیل اشک می دهد و . . . تو خود بگو چه رازی در این
میان نهفته است.
کربلا هنوز با تو درد دل دارم، اما چه بگويم و چطور بگويم، از كجا بگويم، از داغ اصغر آغاز كنم يا اكبر؟ از فراغ زينب بگويم يا داستان جدايي دختر؟ از امانت برادر بگويم يا خواهر؟
كربلا، كربلا، كربلا...
|